نه رواقی
نه یه شمعی و
یک چراغی
نه یه خادم
نه یه زائر …
آخر برات یه گنبد طلا می سازیم ، حرم مثل حرم امام رضا می سازیم …

که
محرم نزدیک است...

خدايا فرو بردن اين همه بغض روزه را باطل نميکند...

دیشب با خدا دعوایم شد ...... با هم قهر کردیم .....
فکر کردم دیگر مرا
دوست ندارد ......رفتم گوشه ای نشستم .... چند قطره اشک ریختم..... و خوابم برد
.....
صبح که بیدار شدم .... مادرم گفت :نمیدانی از دیشب تا صبح چه " بارانی
" می آمد ....

کنارقرآن خداصدای روضه حسین بذارین.
یاحسین
الهي...
با خاطري خسته از اغيار و به فضل تو اميدوار
دست از غير تو شسته و در انتظار رحمتت نشسته ام
بدهي كريمي ، ندهي حكيمي ، بخواني شاكرم ، براني صابرم
الهي...
احوالم چنان است كه مي داني
و اعمالم چنين است كه مي بيني
نه پاي گريز دارم و نه زبان ستيز
الهي...
بهترين ها را در اين ساعات عمر براي دوستانم
كه از بهترين ها هستند مقدر فرما


وتوي وب هاتون بذاريد...


خواب خیال
در آن خواب و خيال خويش بودم
در آن ناز و نياز خويش بودم
به دستورش به وقتش آمدند روحم ربودند
به ناگه آمد آن ترس فراوان
چه بي وقت آمدند آنرا ربودند
گذشت عمرم به لحظه لحظه اي ناب
بسر آمد تمام آرزوهام
درآن حال و هواي سوگواري
من آنجا بودم و آنها نديدند
ميان قيل و قال گريه هاشان
نشستم باخودم تنهايي ديدم.
به ناگه لرزشي در تن بديدم
كه خود را روي سنگي يخ بديدم
لباس هايم درآوردند بترتيب
تن لختي به روي سنگ ديدم
شروع كردن به شست و شوي دست و پايم
همان لحظه چقدر افسوس كشيدم
سر و رويم دوباره شست و شو شد
گرفتن غسل ميت، را بديدم
مرا بستند ميان پارچه اي ناب
گره بستند سرو پايم نهان باز
به جايي خوابيدم من در تابوت
كه كنار و پهلوهايم خورد به آن تو
برايم صف كشيدن
كنار هم ايستادند به نظم و ترتيب
شروع كردن برايم خواندن از يار
برايم آن نماز پر گوهربار
برايم خواندن از شور و صفايش
به پايان آمدآن صوت صلاتش
به تكبير صداي ناز الله
بلند كردند 2باره تخته ي ناب
رسيدن به نزديك آن گور شيرين
كنار رفتن تمام يار و خويشي
به تكبير صداي ناز الله
مرا بردند ميان چاله ي خاك
سرو پايم همه گرفتش
درو ديوار نه قلبم گرفتش
به سير سر گذاشتن سنگ معروف
برا يم خاك تربت را گرفتن
خوابانيدن مرا سمت يقينم
كشيدن پارچه ي ناز را ببينن
براي بارآخر خويشان را بديدم
برايم گريه كردند و كنار رفتن
كنار رفتن شروع كردن به خواندن
برايم افهمي افهم بخواندند
كه فرزند كه بودي و كه هستي؟
به چه آيين و مسلكي تو هستي؟
مرتب دانه دانه سنگ گذاشتن
به سنگ آخري هم كه رسيدن
بازم سنگ گذاشتن
كنار آن همه سنگ مرتب
به سونوري از اين دنيا بديدم
صداي خش خش خاكي شنيدم
صداي هم همه دادي شنيدم
در آن پارچه حبابي را بديدم
بماندم من ميان آن همه خاك
تك و تنها و بي كس و يار غم خوار
چه هول ناكِ چه وحشتناكِ اي زير
چه تاريكُ چه دلتنگ شده اين زير
فشاري به سرو سينه بديدم
گمان بردم فشار قبر و ديدم
تمام پوست من از ترس سياه شد
تمام لحظه هايم چه دراز شد
خداوندا خدايا مرده بودم
با كه بايد اين همه چيزرا بگویم؟

گــوش بـــده
تا بگم به تو نیتمو
دارن از بین میبرن هویتمو
تاریخ خــاک سرزمین آریایی

تا که يک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يک سفر
در ميان راه، در يک روستا
خانه اي ديدم، خوب و آشنا
زود پرسيدم: پدر، اينجا کجاست؟
گفت اينجا خانه ي خوب خداست
گفت: اينجا مي شود يک لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نماز ساده خواند
با وضويي، دست و رويي تازه کرد
با دل خود، گفتگويي تازه کرد
گفتمش، پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟
گفت: آري، خانه اي او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي کينه است
مثل نوري در دل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
خشم نامي از نشاني هاي اوست
حالتي از مهرباني هاي اوست
قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مادر مهربان است
دوستي را دوست، معني مي دهد
قهر هم با دوست معني مي دهد
هيچکس با دشمن خود، قهر نيست
قهر او هم نشان دوستي ست
تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديکتر
آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خواب و خيال بود
چون حبابي، نقش روي آب بود