روی نیزه های کینه سر شاه تشنه کامه

دختری میگه که عمه، آیا این سر بابامه ؟

اگه این سر بابامه چرا پیشونیش شکسته ؟
...
عمه یه سوالی دارم واسه چی چشاشو بسته ؟

ماه قلب من نشسته روی آسمون نیزه

عمه جون بگو ببینم چرا غرق خون نیزه ؟

آرزوم اینه که عمه کنار بابام بمیرم

اون که آغوشی نداره ، من اونو بغل بگیرم

این آقای آسمونی کی میشه باهام بشینه؟

پاهام و بدم نشونش ، زخم پاهام و ببینه

توی اوج آرزوها توی رویاها فنا شد

تا یه شب کنج خرابه حاجت دلش روا شد

یه شب اون سر رو نیزه، پا گذاشت تو باغ لاله

جا گرفتش سر خورشید، روی دامن سه ساله