یاامام رضا(ع)


دست خدا
کودک خزمزمه کرد: دایا با من حرف بزن.
و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.
کودک نشنید.
او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن.
صدای رعد و برق آمد.
اما کودک گوش نکرد.
او به دور و برش نگاه کرد و گفت:
خدایا! بگذار تو را ببینم.
ستاره ای درخشید. اما کودک ندید.
او فریاد کشید خدایا! معجزه کن.
نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید.
او از سر ناامیدیگریه سر داد و گفت:
خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی .
خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید.
اما کودک دنبال یک پروانه کرد.
او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد

ولادت:
حضرت علي ( ع ) نخستين فرزند خانواده هاشمي است كه پدر و مادر او هر دو فرزند هاشم اند . پدرش ابوطالب فرزند عبدالمطلب فرزند هاشم بن عبدمناف است و مادر او فاطمه دختر اسد فرزند هاشم بن عبدمناف مي باشد . خاندان هاشمي از لحاخ فضائل اخلاقي و صفات عاليه انساني در قبيله قريش و اين طايفه در طوايف عرب ، زبانزد خاص و عام بوده است . فتوت ، مروت ، شجاعت و بسياري از فضايل ديگر اختصاص به بني هاشم داشته است . يك از اين فضيلتها در مرتبه عالي در وجود مبارك حضرت علي ( ع ) موجود بوده است . فاطمه دختر اسد به هنگام درد زايمان راه مسجدالحرام را در پيش گرفت و خود را به ديوار كعبه نزديك ساخت و چنين گفت : خداوندا ! به تو و پيامبران و كتابهايي كه از طرف تو نازل شده اند و نيز به سخن جدم ابراهيم سازنده اين خانه ايمان راسخ دارم . پرودگارا ! به پاس احترام كسي كه اين خانه را ساخت ، و به حق ( 2 ) كودكي كه در رحم من است ، تولد اين كودك را بر من آسان فرما ! لحظه اي نگذشت كه ديوار جنوب شرقي كعبه در برابر ديدگان عباس بن عبدالمطلب و يزيد بن تعف شكافته شد . فاطمه وارد كعبه شد ، و ديوار به هم پيوست . فاطمه تا سه روز در شريفترين مكان گيتي مهمان خدا بود . و نوزاد خويش سه روز پس از سيزدهم رجب سي ام عام الفيل فاطمه ( 3 ) را به دنيا آورد . دختر اسد از همان شكاف ديوار كه دوباره گشوده شده بود بيرون آمد و گفت : ( 4 ) پيامي از غيب شنيدم كه نامش را علي بگذار .

مقدمه :
امام علي بن موسيالرضا عليهالسلام هشتمين امام شيعيان از سلاله پاك رسول خدا و هشتمين جانشين پيامبر مكرم اسلام ميباشند.
ايشان در سن 35 سالگي عهدهدار مسئوليت امامت ورهبري شيعيان گرديدند و حيات ايشان مقارن بود با خلافت خلفاي عباسي كه سختيها و رنج بسياري رابر امام رواداشتند و سر انجام مامون عباسی ايشان رادرسن 55 سالگی به شهادت رساند.دراين نوشته به طور خلاصه, بعضی ازابعاد زندگانی آن حضرت را بررسی می نماييم.
نام ،لقب و كنيه امام :
نام مبارك ايشان علي و كنيه آن حضرت ابوالحسن و مشهورترين لقب ايشان "رضا" به معناي "خشنودي" ميباشد. امام محمدتقي عليهالسلام امام نهم و فرزند ايشان سبب ناميده شدن آن حضرت به اين لقب را اينگونه نقل ميفرمايند :" خداوند او را رضا لقب نهاد زيرا خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه اطهار در زمين از او خشنود بودهاند و ايشان را براي امامت پسنديده اند و همينطور ( به خاطر خلق و خوي نيكوي امام ) هم دوستان و نزديكان و هم دشمنان از ايشان راضي و خشنود بودند".
يكي از القاب مشهور حضرت " عالم آل محمد " است . اين لقب نشانگر ظهور علم و دانش ايشان ميباشد.جلسات مناظره متعددی که امام با دانشمندان بزرگ عصر خويش, بويژه علمای اديان مختلف انجام داد و در همه آنها با سربلندی تمام بيرون آمد دليل کوچکي براين سخن است، که قسمتي از اين مناظرات در بخش " جنبه علمي امام " آمده است. اين توانايي و برتري امام, در تسلط بر علوم يكي از دلايل امامت ايشان ميباشد و با تأمل در سخنان امام در اين مناظرات, كاملاً اين مطلب روشن ميگردد كه اين علوم جز از يك منبع وابسته به الهام و وحي نميتواند سرچشمه گرفته باشد.
پدر و مادر امام :
پدر بزرگوار ايشان امام موسي كاظم (عليه السلام ) پيشواي هفتم شيعيان بودند كه در سال 183 ه.ق. به دست هارون عباسي به شهادت رسيدند و مادرگراميشان " نجمه " نام داشت.
تولد امام :
حضرت رضا (عليه السلام ) در يازدهم ذيقعدهالحرام سال 148 هجري در مدينه منوره ديده به جهان گشودند. از قول مادر ايشان نقل شده است كه :" هنگاميكه به حضرتش حامله شدم به هيچ وجه ثقل حمل را در خود حس نميكردم و وقتي به خواب ميرفتم, صداي تسبيح و تمجيد حق تعالي وذکر " لاالهالاالله " رااز شكم خود ميشنيدم, اما چون بيدار ميشدم ديگر صدايي بگوش نمي رسيد. هنگاميكه وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمين نهاد و سرش را به سوي آسمان بلند كرد و لبانش را تكان ميداد؛ گويي چيزي ميگفت" (2).
نظير اين واقعه, هنگام تولد ديگر ائمه و بعضي از پيامبران الهي نيز نقل شده است, از جمله حضرت عيسي كه به اراده الهي در اوان تولد, در گهواره لب به سخن گشوده و با مردم سخن گفتند كه شرح اين ماجرا در قرآن كريم آمده است. (3)
زندگي امام در مدينه :
حضرت رضا (عليه السلام) تا قبل از هجرت به مرو در مدينه زادگاهشان، ساكن بودند و در آنجا در جوار مدفن پاك رسول خدا و اجداد طاهرينشان به هدايت مردم و تبيين معارف ديني و سيره نبوي مي پرداختنند. مردم مدينه نيز بسيار امام را دوست مي داشتند و به ايشان همچون پدري مهربان مي نگريستند.تا قبل ازاين سفر با اينکه امام بيشترسالهای عمرش را درمدينه گذرانده بود, اما درسراسرمملکت اسلامي پِيروان بسياری داشت که گوش به فرمان اوامر امام بودند.
امام در گفتگويي كه با مامون درباره ولايت عهدی داشتند، در اين باره اين گونه مي فرمايند:" همانا ولايت عهدی هيچ امتيازي را بر من نيفزود. هنگامي كه من در مدينه بودم فرمان من در شرق و غرب نافذ بود واگرازکوچه های شهر مدينه عبورمي کردم, عزيرتراز من كسي نبود . مردم پيوسته حاجاتشان را نزد من مي آوردند و كسي نبود كه بتوانم نياز او ر ا برآورده سازم, مگر اينكه اين كار را انجام مي دادم و مردم به چشم عزيز و بزرگ خويش، به من مى نگريستند ".
امامت حضرت رضا (عليه السلام ) :
امامت و وصايت حضرت رضا (عليه السلام ) بارها توسط پدر بزرگوار و اجداد طاهرينشان و رسول اكرم (صلي الله وعليه واله )اعلام شده بود. به خصوص امام كاظم (عليه السلام ) بارها در حضور مردم ايشان را به عنوان وصي و امام بعد از خويش معرفي كرده بودند كه به نمونهاي از آنها اشاره مينمائيم.
يكي از ياران امام موسي كاظم (عليه السلام ) ميگويد:" ما شصت نفر بوديم كه موسي بنجعفر به جمع ما وارد شد و دست فرزندش علي در دست او بود. فرمود :" آيا ميدانيد من كيستم ؟" گفتم:" تو آقا و بزرگ ما هستي". فرمود :" نام و لقب من را بگوئيد". گفتم :" شما موسي بن جعفر بن محمد هستيد ". فرمود :" اين كه با من است كيست ؟" گفتم :" علي بن موسي بن جعفر". فرمود :" پس شهادت دهيد او در زندگاني من وكيل من است و بعد از مرگ من وصي من مي باشد"". (4) در حديث مشهوری نيزکه جابر از قول نبى اكرم نقل ميكند امام رضا (عليه السلام ) به عنوان هشتمين امام و وصي پيامبر معرفي شدهاند. امام صادق (عليه السلام ) نيز مكرر به امام كاظم ميفرمودند كه "عالم آلمحمد از فرزندان تو است و او وصي بعد از تو ميباشد".
اوضاع سياسي :
مدت امامت امام هشتم در حدود بيست سال بود كه ميتوان آن را به سه بخش جداگانه تقسيم كرد :
1- ده سال اول امامت آن حضرت، كه همزمان بود با زمامداري هارون.
2- پنج سال بعد از آن كه مقارن با خلافت امين بود.
3- پنج سال آخر امامت آن بزرگوار كه مصادف با خلافت مأمون و تسلط او بر قلمرو اسلامي آن روز بود.
مدتي از روزگار زندگاني امام رضا (عليه السلام ) همزمان با خلافت هارون الرشيد بود. در اين زمان است كه مصيبت دردناك شهادت پدر بزرگوارشان و ديگر مصيبتهاي اسفبار براي علويان ( سادات و نوادگان اميرالمؤمنين) واقع شده است. در آن زمان كوششهاي فراواني در تحريك هارون براي كشتن امام رضا (عليه السلام ) ميشد تا آنجا که در نهايت هارون تصميم بر قتل امام گرفت؛ اما فرصت نيافت نقشه خود را عملي كند. بعد از وفات هارون فرزندش امين به خلافت رسيد. در اين زمان به علت مرگ هارون ضعف و تزلزل بر حكومت سايه افكنده بود و اين تزلزل و غرق بودن امين درفساد و تباهی باعث شده بود كه او و دستگاه حكومت, از توجه به سوي امام و پيگيري امر ايشان بازمانند. از اين رو ميتوانيم اين دوره را در زندگي امام دوران آرامش بناميم.
اما سرانجام مأمون عباسي توانست برادر خود امين را شكست داده و اورابه قتل برساند و لباس قدرت را به تن نمايد و توانسته بود با سركوب شورشيان فرمان خود را در اطراف واکناف مملكت اسلامي جاري كند. وي حكومت ايالت عراق را به يكي از عمال خويش واگذار كرده بود و خود در مرو اقامت گزيد و فضل بن سهل را كه مردي بسيار سياستمدار بود ، وزير و مشاور خويش قرار داد. اما خطري كه حكومت او را تهديد ميكردعلويان بودند كه بعد از قرني تحمل شکنجه وقتل و غارت, اکنون با استفاده از فرصت دودستگي در خلافت هر يك به عناوين مختلف در خفا و آشكار علم مخالفت با مأمون را برافراشته و خواهان براندازي حكومت عباسي بودند؛ به علاوه آنان در جلب توجه افكار عمومي مسلمين به سوي خود ، و كسب حمايت آنها موفق گرديده بودند و دليل آشكاربر اين مدعا اين است كه هر جا علويان بر ضد حكومت عباسيان قيام و شورش مي کردند, انبوه مردم از هر طبقه دعوت آنان را اجابت کرده و به ياري آنها بر ميخواستندو اين ،بر اثر ستمها وناروائيها وانواع شكنجههای دردناكي بود كه مردم و بخصوص علويان از دستگاه حكومت عباسي ديده بودند. ا زاين رو مأمون درصدد بر آمده بود تاموجبات برخورد با علويان را برطرف كند. بويژه كه او تصميم داشت تشنجات و بحرانهايي را كه موجب ضعف حكومت او شده بود از ميان بردارد و براي استقرار پايههاي قدرت خود ، محيط را امن و آرام سازد. لذا با مشورت وزير خود فضلبنسهل تصميم گرفت تا دست به خدعهاي بزند. او تصميم گرفت تا خلافت را به امام پيشنهاد دهد وخود از خلافت به نفع امام كناره گيري كند, زيرا حساب ميكرد نتيجه از دو حال بيرون نيست ، يا امام ميپذيرد و يا نميپذيرد و در هر دو حال براي خوداو و خلافت عباسيان، پيروزي است. زيرا اگر بپذيرد ناگزير, بنابر شرطي كه مأمون قرار ميداد ولايت عهدي آن حضرت را خواهد داشت و همين امر مشروعيت خلافت او را پس از امام نزد تمامي گروهها و فرقههاي مسلمانان تضمين ميكرد. بديهي است براي مأمون آسان بود در مقام ولايتعهدي بدون اين كه كسي آگاه شود، امام را از ميان بردارد تا حكومت به صورت شرعي و قانوني به او بازگردد. در اين صورت علويان با خوشنودي به حكومت مينگريستند و شيعيان خلافت او را شرعي تلقي ميكردند و او را به عنوان جانشين امام مي پذيرفتند.ازطرف ديگر چون مردم حکومت را مورد تاييدامام مي دانستند لذا قيامهايی که برضدحکومت مي شد جاذبه و مشروعيت خود را از دست ميداد.
او ميانديشيد اگر امام خلافت را نپذيرد ايِشان را به اجبار وليعهد خودمي کند که دراينصورت بازهم خلافت وحکومت او درميا ن مردم و شيعيان توجيه مي گردد وديگر اعتراضات وشورشهايي که به بهانه غصب خلافت وستم, توسط عباسيان انجام مي گرفت دليل وتوجيه خودراازدست مي دادوبااستقبال مردم ودوستداران امام مواجه نمي شد. ازطرفي اومي توانست امام را نزد خود ساكن كند و از نزديك مراقب رفتار امام و پيروانش باشد و هر حركتي از سوي امام و شيعيان ايشان را سركوب كند. همچنين اوگمان مي کردکه ازطرف ديگر شيعيان و پيروان امام ، ايشان را به خاطر نپذيرفتن خلافت در معرض سئوال و انتقاد قرار خواهند دادوامام جايگاه خودرادرميان دوستدارانش ازدست مي دهد.
سفر به سوي خراسان :
مأمون براي عملي كردن اهداف ذكر شده چند تن از مأموران مخصوص خود را به مدينه, خدمت حضرت رضا (عليه السلام ) فرستاد تا حضرت را به اجبار به سوي خراسان روانه كنند. همچنين دستور داد حضرتش را از راهي كه كمتر با شيعيان برخورد داشته باشد, بياورند. مسير اصلي در آن زمان راه كوفه ، جبل ، كرمانشاه و قم بوده است كه نقاط شيعهنشين و مراكز قدرت شيعيان بود. مأمون احتمال ميداد كه ممكن است شيعيان با مشاهده امام در ميان خود به شور و هيجان آيند و مانع حركت ايشان شوند و بخواهند آن حضرت را در ميان خود نگه دارند كه در اين صورت مشكلات حكومت چند برابر ميشد. لذا امام را از مسير بصره ، اهواز و فارس به سوي مرو حركت داد.ماموران او نيزپيوسته حضرت رازير نظر داشتندواعمال امام رابه او گزارش مي دادند.
حديث سلسلة الذهب :
در طول سفر امام به مرو ، هركجا توقف ميفرمودند, بركات زيادي شامل حال مردم ان منطقه می شد. از جمله هنگاميكه امام در مسير حركت خود وارد نيشابور شدند و در حالي كه در محملي قرار داشتند از وسط شهر نيشابور عبور كردند. مردم زيادي كه خبر ورود امام به نيشابور را شنيده بودند, همگي به استقبال حضرت آمدند. در اين هنگام دو تن از علما و حافظان حديث نبوي, به همراه گروههاي بيشماري از طالبان علم و اهل حديث و درايت، مهار مرکب را گرفته وعرضه داشتند :" اي امام بزرگ و اي فرزند امامان بزرگوار، تو را به حق پدران پاك و اجداد بزرگوارت سوگند ميدهيم كه رخسار فرخنده خويش را به ما نشان دهي و حديثي از پدران و جد بزرگوارتان پيامبر خدا براي ما بيان فرمايي تا يادگاري نزد ما باشد ". امام دستور توقف مركب را دادند و ديدگان مردم به مشاهده طلعت مبارك امام روشن گرديد. مردم از مشاهده جمال حضرت بسيار شاد شدند به طوري كه بعضي از شدت شوق ميگريستند و آنهايي كه نزديك ايشان بودند ، بر مركب امام بوسه ميزدند. ولوله عظيمي در شهر طنين افكنده بود به طوري كه بزرگان شهر با صداي بلند از مردم ميخواستند كه سكوت نمايند تا حديثي از آن حضرت بشنوند. تا اينكه پس از مدتي مردم ساكت شدند و حضرت حديث ذيل را كلمه به كلمه از قول پدر گراميشان و از قول اجداد طاهرينشان به نقل از رسول خدا و به نقل از جبرائيل از سوي حضرت حق سبحانه و تعالي املاء فرمودند: " كلمه لاالهالاالله حصار من است پس هركس آن را بگويد داخل حصار من شده و كسيكه داخل حصار من گردد ايمن از عذاب من خواهد بود. " سپس امام فرمودند: " اما اين شروطي دارد و من خود از جمله آن شروط هستم ".
اين حديث بيانگر اين است كه از شروط اقرار به كلمه لاالهالاالله كه مقوم اصل توحيد در دين ميباشد، اقرار به امامت آن حضرت و اطاعت وپذيرش گفتار و رفتارامام ميباشد كه از جانب خداوند تعالي تعيين شده است. در حقيقت امام شرط رهايي از عذاب الهي را توحيد و شرط توحيد را قبول ولايت و امامت ميدانند.
برای خواندن ادامه مطلب به ادامه مطلب بروید.
دومين فرزند برومند حضرت علي و(1) در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت فاطمه ، که درود خدا بر ايشان باد، در خانه وحي و ولايت چشم به جهان گشود.
ميگي بازم کنار همديگه واژه بچين
راجب چي.... باشه بشين
چشاتو باز کن..يه لحظه مال من باش
يه لحظه بيا توي حس و حال من باش
پس ميکروفونو به دست من تو بده بگم
از اين زمونه و از دلي که تکه تکه است
هر آهنگ منم مساوي ذکر يک درد
جز اينم ندارم يه فکر بهتر
از جومونگي بگم که شده سمبل رشادت
ايران براش شده مثل صندوق تجارت
پس هنرمند وطن الان کجاس؟نيس؟
اون تو زيرزمين مي خونه چون که مجاز نيس
از چي بگم برات
انتظار داري چه چيزي از جيب من دراد
به جز کاغذ سفيد پاره
خب آره رفيق
حرف توشه ، ولي با خودکاره سفيد
تو هم مثل مني ، تو هم کم درد نداري
درد اصليت اينه که تو هم درد نداري
من کسي نيستم با اين زخما دردم بگيره
ولي اين اشک ها رو کي مي خواد گردن بگيره
از چي بگم
خدا از اين بنده هاي خسته
از اين همه درد تموم دنده هام شکسته
خنده هامو نبين، اين خنده هام يه چسبه رو لبم
اين منم با يه رد پاي خسته
از چي بگم
بگو از يه روح زخمي
که بايد يه تنه بره تو قلب کوه سختي
از روزهايي که خط خوردن توي تقويم
خبر ميدن از يه اجتماع رو به تخريب
از چي بگم
از بچه هاي پايين شهر
که غذا واسه خوردن دارن ماهي يه شب
اون که تنها دليل خوابش به عشق فرداست
تنها پاتوق عشق و حالش بهشت زهراست
يا که بگم از اون رفقاي کاخ نشين
که هستن تو واردات کالاي ساخت چين
تو به من اينو بگو ، من از چي بگم خب
ما گفتيم و تموم دردا ريشه کن شد؟
از چي بگم برات
شايد قصه دوست داري
مثل قصه ي اون هم کلاسيان روستايي
اگه قصه تلخه ، گناه واقعيت
داستان نرگس و گلاي باغ ميهن
که نشستن با صد چرا و افسوس کاشکي
يه بخاري جاي چراغ نفت سوز داشتيم
چراغ افتاد توي کلاس و گر گرفت
آتشي که پوست بچه ها رو مثل گرگ گرفت
يه طفل معصوم با داد و فرياد گفت
زود بدويين سمت در، ولي درم قفل بود
چشام خشک شد يکم بهم اشک بده، ايزد!
اين بچه ها با کدوم دست مشق بنويسن
کودکي مرد در راه کلاسي که
سوخت و منتظر يه جراه پلاستيکه
ياس نمي خواد ته قصه رو هرگز ببنده
چون باز دلش مي خواد که نرگس بخنده
از چي بگم
بي صحبت شده غروب سرد
تو قلب بچه هاي مدرسه ي درودزر
قصه نخور صدامو بشنو از زيرخونت
من صداتو به گوش همه مي رسونم
از چي بگم
از دلي که فقط اسمش دله
يا عمري که نصفش اشکه نصفش گله
يا از روح توي زندون که جسمش وله
آدم مجبوره که با شرايط وفقش بده
از چي بگم
بگو از يک روح زخمي
که بايد يک تنه بره توي قلب کوه سختي
ولي قسم به خدا قسم به روح تختي
که من بدون ترس ميرم به سوي تقدير
خيلي خشنه زندگي ولي من حوصله کردم
توو فشن زندگي من يه مدل دردم
ولي دفتر گذشته هامو ذره ذره کردم
و اومدم جلو که پي دردسر بگردم
از چي بگم.....
ازچي بگم.....
از چي بگم.....

سلام من 22شهریورماه به مشهدرفتم همراه خانواده بعداز15سال چشم انتظاری برای ازنزدیک دیدن حرم وگنبدامام رضا(ع).مااین مسافرت راباقطاررفتیم یعنی بایدازجنوب به شمال شرق کشورمسافرت میکردی دقیق 2روزتوی راه بودی تابرسی به مشهدموقعی که رسیدیم ساعت2:30صبح بودمن وبرادرم همراه خانواده درون ایستگاه راه آهن مشهدنشستیم تاشوهرخواهرم به دنبال سوییتی برای5روز اجاره بگیریم تا5:15صبح توی راه آهن نشستیم تاسوییتی پیداشدرفتیم خونه ای که دراون ساکن شدیم درفلکه آب واقع درخیابان امام رضا5بودکه تاحرم زیادفاصله ای نداشت 10دقیقه راه بودروزاول که رسیدیم به زیارت رفتم ظهربودواردصحن جامع رضوی شدم وبعدازاون واردکفش داری خیلی شلوغ بوداول ازجعیت ترسیدم وزدم بیرون.اما باربعدی که رفتم شب دوم بودباخودم گفتم دیگه نمیشه این همه راه اومدم دستم به ضریح امام رضا(ع)نرسه واردشدم ودوباره باخودگفتم یاامام رضاحاجتمو رواکن واردجمعیت شدم خیلی شلوغ بودمن باموج جمعیت ازاین وربه اون ورمیشدم یه دفعه موج جمعیت منونزدیک به ضریح کردومن هم دستم رابه ضریح زدم.بعدازجمعیت خارج شدم وبه رواق امام خمینی(ره)رفتم وکتاب منتخب زیارت هارودرست گرفتم وزیارت امام رضا(ع)راخوندم وبعدازخواندن زیارت نمازخوندم اون لحظه حال عجیبی داشتم. توی این پنج روزدیگه فقط تاورودی میرفتم که ضریح امام رضاروببینم وبرگردم امادوروزآخردیگه نشدجلوی خودموبگیرم دوباره رفتم برای گرفتن ضریح امااین دفعه واردجمعیت نشدم.شوهرخواهرم به من وبرادرم گفت خواستیدبریدازکنارشیشه ای که زن هاومردهاروازهم جدامیکنه برید.توی این دوروزرفتم روزاول نشدامام روزبعدساعت2:45شب رفتیم منوبرادرم وخواهرانم.ازکنارشیشه رفتم وتونستم ضریح امام رضارودوباره بگیرم دوباره برگشتم درون صحن ونمازصبح روخوندم وبه خونه برگشتیم.چون شب ساعت12:50حرکت قطاربوددیگه ظهررفتم برای خداحافظی باامام رضا(ع)من وبرادرم درون صحن نمازخوندیم وبعدواردکفشداری شدیم وبعدازاون رفتیم بسوی ضریح امام رضا(ع)اول برادرم رفت برای گرفتن ضریح امام رضااون رفت ودستش رسیدبعداومدومن رفتم من دوباره هم دستم رسیدبه ضریح توی این مسافرت من سه باردستم به ضریح امام هشتم امام رضا(ع)رسیدبارآخرکه دستم رسیدتونستم تسبیح خودم روتواف بدم. بعدخارج شدیدم دیگه خواستیم بریم خونه باامام رضا(ع)خداحافظی نکردم به اون گفتم به امیددیدار.
روزی خسروی به تماشای صحرابیرون رفت.باغبانی رادید٬مردی پیروسال خورده.بااین حال٬سرگرم کاشتن نهال درخت بود.خسروگفت:((ای پیرمرد٬درموسم کهن سالی وفرتوتی٬کارایام جوانی٬پیشه کرده ای. وقت آن است که دست ازاین میل وآرزوبرداری ودرخت اعمال نیک دربهشت بنشانی٬چه جای این حرص وهوس باطل است؟درختی که توامروزنشانی٬میوه ی آن کجاتوانی خورد))؟باغبان پیروپاک دل گفت:((دیگران نشاندند٬ماخوردیم٬اکنون مابنشانیم تادیگران خورند)).
مرزبان نامه٬سعدالدین وراوینی
حضرت علی(ع)فرموده است:

کسی که نگاه خودرارهاکند٬مرگ رابسوی خودخوانده است.
 از ولادت تا شهادت.mht!http://khedmat.ir/images/docs/000002/n00002181-b.jpg)

به نام خدا

روزی روزگاری دریک خانه کوچک ونقلی پسری زندگی می کرد که نامش یاسین بود.اوحدوداسه یاچهارساله بود.اویک روزعصربه پارک رفت ودرحین قدم زدن چشمش به پرنده سفیدخشکلی افتادکه برروی زمین افتاده است وبالهایش زخمی وخونی است.
یاسین که خیلی ناراحت شد٬پرنده رابلندکردوبه خانه بردتادرمانش کند.چندروزکه گذشت یاین دیدکه حال پرنده روز به روز بدتر میشوداو وقتی این وضعیت رادید باناراحتی تصمیم به چیدن بالهای پرنده گرفت.
اوبالهای پرنده راباگریه آرام آرام چیداما پرنده احساس نکرد وفکر می کرد که هنوز بال هایش رادارد٬یاسین به خاطراینکه پرنده احساس نکندکه بی بال شده هروز عصریک چوب به پاهای پرنده وصل می کردو اورا به هوا می گرفت ومی دویدتاکه پرنده فکر کند درحال پروازکردن است.
روزها که گذشت پرنده کم کم ازبین رفتن بالهایش را حس می کرد.یاسین زیرتخت خوابش برای پرنده لونه درست کرده بودتاپرنده آنجااستراحت کند.پرنده که ازبی بالی خودش باخبرشده بود تصمی م گرفت که دیگر یاسین رااذیت نکندوازآنجا برود.یاسین که یک روزازخانه بیرون بیرون رفت ونتونست پرنده راباخودببردبعد که ازبیرون برگشت هرچه پرنده راصدا زد پرنده ازلونه اش بیرون نیامد.یاسین که تعجب کرده بودزیرتخت رانگاه کردودیدکه پرنده نیست.یاسین که بادیدن این صحنه شروع به گریه کردن کردیک دفعه ازخواب بیدارشدوسریع زیرتختش رانگاه کرد ودیدکه پرنده درلونه اش خواب است وبالهایش راهم داردویاسین خوشحال شدودوباره خوابید البته باخیال خیلی خیلی خیلی راحت.
نویسنده:ناصر
وبلاگ نویسنده:http://yamolahossion.blogfa.com

سوره مبارکه یاسین در تمام زندگى ، جسم و جان ، مال و ثروت ، صحت و سلامتى ، حیات و مرگ و دنیا و آخرت انسان اثر مى گذارد.
پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله ) و ائمه هدى اثرات آن را بیان کرده اند.
رسول گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله ) به حضرت على (علیه السلام ) فرمود: یا على! سوره مبارکه یاسین را تلاوت کن ؛ زیرا در آن برکاتى است . از جمله :
۱- اگر شخص گرسنه اى آن را تلاوت کند خداوند روزى او را مى رساند و سیرش مى گرداند.
۲- هرگاه تشنه اى آن را قرائت کند خداوند آبى فراهم مى آورد تا او سیراب شود.
۳- هرگاه شخص عریان و برهنه اى آن را بخواند، خداوند لباسى براى او فراهم مى کند و او را مى پوشاند.
۴- هر مرد و زن عَزب و مجردى که آن را تلاوت کند، خداوند وسیله ازدواجشان را فراهم مى کند.
۵- هر انسان ترسناک و خائفى که آن را تلاوت کند، خداوند ترس و خوف او را مبدل به امنیت مى گرداند.
۶- هر انسان مریض و رنجورى که آن را تلاوت کند خداوند صحت و سلامتى را شامل حالش مى گرداند.
۷- هر شخص زندانى اگر آن را در زندان تلاوت فرماید، خداوند وسیله آزادى او را فراهم مى گرداند.
۸- هر مسافرى که آن را در سفر بخواند بى گمان سفرش بى خطر خواهد شد و به سلامتى به منزلش برمى گردد.
۹- اگر آن را بر بالین هر میتى بخوانند، خداوند عذابش را تخفیف مى دهد “یا او را مى آمرزد.”
۱۰- هر کس چیزى از او گم شده باشد و آن را قرائت کند آن چیز پیدا مى شود.
۱۱- اگر شخص گم شده اى آن را بخواند راه را پیدا مى کند و به سلامتى به مقصد مى رسد.
۱۲- اگر غذاى عده اى کم باشد و کافى براى همه افراد نباشد آن سوره را بخوانند، غذاى آنان برکت پیدا مى کند، طورى که براى همه افراد کافى باشد.
۱۳- اگر بر زنى که زائیدن بر او سخت و دشوار باشد خوانده شود، وضع حمل بر او آسان مى شود و اولاد به راحتى به دنیا مى آید.
۱۴- کسى که آن را تلاوت فرماید، فقر در دنیا به سراغش نمى آید.
۱۵- اگر کسى آن را قرائت کند در تجارت و کسب ضرر و زیان نمى بیند “در تجارت” سود مى برد.
سوره مبارکه یاسین در تمام زندگى ، جسم و جان ، مال و ثروت ، صحت و سلامتى ، حیات و مرگ و دنیا و آخرت انسان اثر مى گذارد.
۱۶- در حوادث و بلاهاى زمینى و آسمانى خانه اش خراب و ویران نمى شود.
۱۷- هر که آن را تلاوت نماید، در طول عمرش دیوانه و جن زده نمى شود و عقلش زایل نمى گردد.
۱۸- تلاوت کننده آن به مرض جذام دچار نمى گردد.
۱۹- کسى که آن را تلاوت کند به مرض وسواس و دو دلى و حیرانى مبتلا نمى شود.
۲۰- بیمارى هاى مضر تلاوت کننده را از پاى در نمى آورد و بیمارى او برطرف مى شود.
۲۱- خداوند متعال سختى و دشوارى و تلخى جان کندن را براى او آسان مى گرداند.
۲۲- خداوند خودش متصدى و مباشر قبض روح تلاوت کننده آن مى باشد.
۲۳- خداوند فراخى روزى و گشایش در زندگى را براى خواننده آن به عهده مى گیرد.
۲۴ – خداوند ضامن خوشحالى او هنگام مرگ گردیده است .
۲۵- خداوند در آخرت خشنودى او را تعهد فرموده ، و همه فرشتگان آسمان و زمین را خطاب فرموده که : من از این بنده راضى هستم . شما هم براى او طلب آمرزش کنید.
۲۶- خداوند شیطان را از خواننده آن دور مى گرداند که او را وسوسه نکند و هزار فرشته را مى فرستد تا او را از شر هر شیطان و هر آفت حفظ فرمایند.
۲۷- خداوند بعد از مرگ سى هزار فرشته را موکل غسل دادن او مى گرداند که همگى براى او طلب استغفار کنند و او را مشایعت نمایند تا به قبرش برسانند و بعد از آن که داخل قبرش نهادند، ملائکه همان جا عبادت کنند و ثوابش را در نامه عمل او بنویسند، قبرش تا چشم او کار مى کند وسیع مى شود و او را فشار نمى دهد و نورى از قبرش تا آسمان بالا مى رود.
۲۸- خداوند در روز قیامت به او مى فرماید: اى بنده من ! شفاعت کن تا شفاعت تو را درباره همه کسانى که شفاعت آنان را نموده اى قبول نماییم .
۲۹- خواننده آن را در ایستگاه هاى قیامت نگاه نمى دارند و بدون حساب داخل بهشت مى نمایند.
۳۰- او را به واسطه گناهانش داخل جهنم نمى کنند و پرونده عمل او را باز مى گذارند در حالى که گناهى در آن دیده نمى شود و موجب تعجب ملائکه واقع مى شود.(۱)
منبع: تأثیر قرآن در جسم و جان مولف: نعمت الله صالحى حاجى آبادى
تنظیم: محمدی_گروه دین و اندیشه تبیان
پی نوشت :
۱- ثواب الاعمال ،ص ۱۰۰، مکارم الاخلاق ،ص ۴۱۹، جامع الاخبار،ص ۴۷٫
درسمت توام دلم باران٬دستم باران٬دماغم باران٬چشمم باران.
روزی ام رابابندگی توپاگشامیکنم.هراذانی که می وزدپنجره هابازمیشودیادتوکوران میکند٬هراسم توراکه صدامیزنم ماه دردهانم هزارتکه میشود.کاش من همه بودم تاباهمه دهانها توراصدامیزدم.کفشهای ماه رابه پاکرده ام دوباره عازم توام٬تابوی زلف یاردرآبادی من است هرلب که خنده ای کندازشادی من است.زندگی باتوست٬زندگی همین حالاست.
دستاتم تودستات رهام نکن ارباب حسین٬ازبیعتات منوجدانکن حسرت به دل کربلام نکن
ارباب حسین٬ارباب حسین
جاروکش میخونه ی تومیمونم من آقاهمیشه بذاربیام پابوست آقایه وقت بهم نگی نمی شه
ارباب ارباب حسین٬ارباب ارباب
توی غربت دست وپا می زنم ارباب حسین
فقط حرف کربلا می زنم ارباب حسین
توخوابم توروصدامی زنم
ارباب حسین ٬ارباب حسین
توقاب عکس دلم آقا عکس شش گوشت می دونی
تابه کی عکست رو ببینم بس دیگه این همه دوری
بهترین خاطراتم هییت ارباب حسین
خواهش من یکم عنایت ارباب حسین
دادن برات زیارت ارباب حسین
ازهمه بریدم آقاجون هرعشقی یه بهایی داره
یادش بخیربین الحرمین دم غروب صفایی داره
ارباب ارباب حسین٬ارباب ارباب